پسرم، شما جنگ نرم، یادتان نمی آید. شما آن زمان خیلی کوچک بودید. آنقدر کوچک که از شکم مادرت رد می شدی.
آن روزها خیلی سرد بود. اصلا مثل زمستان بود. گرچه تابستان بود و داشتیم از گرما می مردیم.
اغتشاش گران تمام شهر را احاطه کرده بودند.
ساعت ها بود که سوار بر موتورهای سرخ رنگمان در پیاده رو ها از این سو به آنسو می تاختیم. نیروهای ما دیگر تاب مقاومت نداشتند.
دستی که با آن باتوم را بالای سرم نگه داشته بودم بی حس شده بود. از کف دستم قطره قطره عرق می چکید و بر روی سر بی مویم می غلطید.
حاجی مثل همیشه با نعره هایش به بچه ها دلگرمی میداد. او از همه بزرگتر بود و گردنش کلفت تر. خداوکیلی، به گردن ما خیلی حق داشت.
یادم است بچه که بودیم در محل او را توله سگ صدا میکردند.
وقتی نمازش قضا می شد، پدرش او را با شلنگ میزد، بعد از خانه بیرون میامد و صورت گریانش را با آب جوب وسط کوچه، می شست.
ما او را دلداری می دادیم و برای اینکه دردش را فراموش کند، با هاشم و روح الله می رفتیم زنگ خانه ی پولداران را میزدیم و پا به فرار میگذاشتیم. راستی که چه دورانی بود!
حالا دیگر بزرگ شده بودیم و آرزوی داشتن دوچرخه مان به موتورسیکلتهای تندرویی که زیر پایمان بود تبدیل شده بود.
می گفتم... این بارِ هفتم بود که به سمت میدان ولیعصر می راندیم. به شوخی به سید گفتم ببین از بس رفتیم و آمدیم، کنار خیابان، چشمه جوشیده. بعد هردو زدیم زیر خنده.
آن لبخند آخر سید هرگز از یادم نمی رود.
هنوز لبانمان به خنده باز بود که ناگهان از دور سیاهی دیدم. عبدالباسط فریاد زد: آی اخخختشاشگر! !
هرچه جلوتر می رفتیم، چهره های مضطرب و پریشان خاطر منافقین که با دیدن عظمت سپاهیان اسلام به رنگ زرد درآمده بود، نمایان تر می شد.
حاجی شلنگش را بالای سرش می چرخاند و اربده می کشید.
غلام تک چرخ می زد!
جبار اسلحه اش را بیرون کشید.
من هم تفنگ رنگی داشتم، ولی نخودهایش تمام شده بود.
موتور سید گوزملغ شد و به جوب افتاد، دشمنان خوشحال شدند و به او خندیدند. بعدها خبر رسید که سید از خجالت شهید شد.
مبارکش باشد.
رسیدیم به خط مقدم و با دشمن روبرو شدیم. البته دشمن پشت و رو شد و خواست بگریزد.
دیگر هیچ چیز نفهمیدیم. چشمانمان را بسته بودیم و تنها طعم شیرین فتح بهشت را روی زبانمان می چشیدیم.
عِطر خون در هوا جاری بود.
آن بوی خون حلال دشمن بود.
چه سرها که آنروز شکستیم و چه نفس ها که بند آوردیم!
و همه دیدند که چگونه در میدان، بینی دشمن را به آسفالت مالیدیم.
هنوز هم دلم برای آن وقت ها بیقرار است. کاش می شد به عقب برگشت.
ما پانزده نفر مثل دو تا برادر بودیم. برادرانی دوقلو. برادرانی افسانه ای.
امروز هرکدام از ما در جایی به کاری مشغول است.
جبار، دربان پارک چیتگر شده.
حاجی، دبیر آمادگی دفاعی مقطع راهنمایی شده.
رسول در مترو، عطر میفروشد.
هاشم و روح الله، دیش نصب میکنند.
و غلام با موتور مسافر میزند.
من هم به گونه ای در زندان به امر مقدس خود ادامه می دهم.
با این همه، امیدوارم تو دیگر راه مرا ادامه ندهی و بروی درست را بخوانی!
قربان تو. پدر گرامی ات.
پ.ن: قابل چاپ در کتاب فارسی سال سوم دبستان (ده سال بعد)
آن روزها خیلی سرد بود. اصلا مثل زمستان بود. گرچه تابستان بود و داشتیم از گرما می مردیم.
اغتشاش گران تمام شهر را احاطه کرده بودند.
ساعت ها بود که سوار بر موتورهای سرخ رنگمان در پیاده رو ها از این سو به آنسو می تاختیم. نیروهای ما دیگر تاب مقاومت نداشتند.
دستی که با آن باتوم را بالای سرم نگه داشته بودم بی حس شده بود. از کف دستم قطره قطره عرق می چکید و بر روی سر بی مویم می غلطید.
حاجی مثل همیشه با نعره هایش به بچه ها دلگرمی میداد. او از همه بزرگتر بود و گردنش کلفت تر. خداوکیلی، به گردن ما خیلی حق داشت.
یادم است بچه که بودیم در محل او را توله سگ صدا میکردند.
وقتی نمازش قضا می شد، پدرش او را با شلنگ میزد، بعد از خانه بیرون میامد و صورت گریانش را با آب جوب وسط کوچه، می شست.
ما او را دلداری می دادیم و برای اینکه دردش را فراموش کند، با هاشم و روح الله می رفتیم زنگ خانه ی پولداران را میزدیم و پا به فرار میگذاشتیم. راستی که چه دورانی بود!
حالا دیگر بزرگ شده بودیم و آرزوی داشتن دوچرخه مان به موتورسیکلتهای تندرویی که زیر پایمان بود تبدیل شده بود.
می گفتم... این بارِ هفتم بود که به سمت میدان ولیعصر می راندیم. به شوخی به سید گفتم ببین از بس رفتیم و آمدیم، کنار خیابان، چشمه جوشیده. بعد هردو زدیم زیر خنده.
آن لبخند آخر سید هرگز از یادم نمی رود.
هنوز لبانمان به خنده باز بود که ناگهان از دور سیاهی دیدم. عبدالباسط فریاد زد: آی اخخختشاشگر! !
هرچه جلوتر می رفتیم، چهره های مضطرب و پریشان خاطر منافقین که با دیدن عظمت سپاهیان اسلام به رنگ زرد درآمده بود، نمایان تر می شد.
حاجی شلنگش را بالای سرش می چرخاند و اربده می کشید.
غلام تک چرخ می زد!
جبار اسلحه اش را بیرون کشید.
من هم تفنگ رنگی داشتم، ولی نخودهایش تمام شده بود.
موتور سید گوزملغ شد و به جوب افتاد، دشمنان خوشحال شدند و به او خندیدند. بعدها خبر رسید که سید از خجالت شهید شد.
مبارکش باشد.
رسیدیم به خط مقدم و با دشمن روبرو شدیم. البته دشمن پشت و رو شد و خواست بگریزد.
دیگر هیچ چیز نفهمیدیم. چشمانمان را بسته بودیم و تنها طعم شیرین فتح بهشت را روی زبانمان می چشیدیم.
عِطر خون در هوا جاری بود.
آن بوی خون حلال دشمن بود.
چه سرها که آنروز شکستیم و چه نفس ها که بند آوردیم!
و همه دیدند که چگونه در میدان، بینی دشمن را به آسفالت مالیدیم.
هنوز هم دلم برای آن وقت ها بیقرار است. کاش می شد به عقب برگشت.
ما پانزده نفر مثل دو تا برادر بودیم. برادرانی دوقلو. برادرانی افسانه ای.
امروز هرکدام از ما در جایی به کاری مشغول است.
جبار، دربان پارک چیتگر شده.
حاجی، دبیر آمادگی دفاعی مقطع راهنمایی شده.
رسول در مترو، عطر میفروشد.
هاشم و روح الله، دیش نصب میکنند.
و غلام با موتور مسافر میزند.
من هم به گونه ای در زندان به امر مقدس خود ادامه می دهم.
با این همه، امیدوارم تو دیگر راه مرا ادامه ندهی و بروی درست را بخوانی!
قربان تو. پدر گرامی ات.
پ.ن: قابل چاپ در کتاب فارسی سال سوم دبستان (ده سال بعد)
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:48  توسط مممد
|







