تبليغاتX
اندرمیان
 
در این قسمت چیزی ننویسید.         باشه                                     

در ابتدا از جامعه ی دختران سبیل دار بابت پست قبلی پوزش می طلبیم و در ادامه اینکه اندرمیان تصمیم بر این گرفته که گاهاً به نظرات شما در قالب یک پست، پاسخ کتبی داده تا اگر خوانندگان دیگر چنین سوالی داشته می باشند آنها نیز از پاسخ خود آگاه گردند. نظرات بی نظیر این دوره را با پاسخ هایشان در زیر مشاهده می کنید.

نظرات ارائه شده در مورد پست "ماجراهاي من و پسرم 7"

برق میره مگه؟ (فلان بن هیچکس)
ج) نه، برق نمیره، برق قطع می شه. به قول بکس گفتنی دیگه نمیره فقط بعضی وقتا میاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------
خب پسرت تو ذهنیتش اینه دیگه! فکر کنم پسر منم مثه پسر تو شه! (مطهره)
ج) اگر در زمان بارداری وبلاگ نویسی کنی ممکنه این اتفاق بیفته. فقط یادت نره که تا شش ماهگی تنها غذای کودک شیر مادره. بدون مکمل!
---------------------------------------------------------------------------------------------
منم از بازیهای نشستنکی مثل هفت سنگ و وسطی و لی لی خیلی خوشم میاد !
خب ... درسته نشستنکی نیست ، ولی سنتی که هست !
( در اون صورت پسرت باید دست به دامن کنسول Wii شه ) (ZigOoL)
ج) ولی من از بازیای پر تحرک و خطرناک مثل منچ و مارپله خوشم میاد. بهتره بره با کنسول اکس باکس درگیر شه تازه این یکی دامنم نداره.
---------------------------------------------------------------------------------------------
یا ابوالفضل اینا دیگه چی بودن؟ (کارگر)
ج) اشتباه گرفتی داداش! ما از اینا تو وبلاگمون نداریم!
---------------------------------------------------------------------------------------------
ملاحظه گردید (کامپرور)
ج) این جمله ی دو کلمه ای شاید جمله ای باشه که خیلی از شما با آن آشنایی دارین. یه جور حس نئونازیسمی معناگرا تو این دو کلمه موج میزنه به طوری که خواننده در نگاه اول اینطور می پندارد که نویسنده فارغ از هر گونه دغدغه ذهنی خواستار رهایی از تلاطم گفتار پنداری و گرانی کلام می باشد اما با دیدی عمیق تر و موشکافانه به مفهوم شگرف انتقادی سیاسی و ممارست صنعت ادبی فصاحت نوشتاری و نگارشی صاحب نظر پی خواهد برد. این گونه نظرات تنها در مکتب خود قابل استعمال می باشند و هر سوداگر غیر متعهد فاقد مهیمنات سخن عاجز از ذکر مذکور می باشد.

نظرات ارائه شده در مورد پست ماجراهای اون و پسرش 7.5

شعرش در نوع خود بی نظیر بود ، البته می تونست ادامه هم داشته باشه ولی بدیش این بود که غم و غصه های آدم یادش می اومد و ممکن بود شخص دچار افسردگی بشه و از لذت بازی کم شه ، احتمالا به این دلایل سانسور شد . نه؟؟ (محیا)
ج)  ببین محیا جان من نمیدونم شما تو بازی چیکار میکردین که نیاز بود سانسور بشه. بابا از قدیم گفتن برق رفته محیای... نه! حیای گربه کجا رفته؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
زن کردیه چی شد پس ؟ (فرتا)
ج)  نه! مثل اینکه تو باغ نیستی. با این وضعیت که خود شاعر تو شعر گفته دیگه مگه به کسی زن میدن؟ حالا اهل هر جایی که میخواد باشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------
من نمی دونم این منو پسرم چه چیز مسخره ای که هرکی میاد توش بی نمک میشه!! (همون!)
ج) اولاً این اسمی که برای شما انتخاب کردن می دونی... نمیخوام ناراحتت کنم ولی خب به هر حال اسم با مسمایی نیست. البته هنوزم دیر نشده برو ثبت احوال عوضش کن، حال آقای رزاقی هم بپرس. اون چیزایی هم که میاد تو شما و پسرتون خب طبیعیه که بی نمک بشن. به مسخره بودنتون ربطی نداره!
---------------------------------------------------------------------------------------------
حالا اگه کسی که دامن پوشیده تلاش کنه می تونه با رعایت موازین از هر پا استفاده ی جداگانه ای بکنه! (راحیل)
ج) شما اصلا اتل متل بازی نکن برات خطر داره راحیل خانوم. به جاش سایه بازی کن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
نظر من خوبه. (حسین شر خر)
ج) آقا برو واسه ما شر درست نکن... خرم درست نکن. آخه مرد حسابی اول نظر بده بعد از نظرت تعریف کن!

نظرات ارائه شده در مورد پست خداحافظ ريفيق...

می توانید شروع کنید (اينجا ميتونه يه خونه باشه)
ج) هنوز که برگه ها رو پخش نکردن چطوری شروع کنیم؟ البته امر امر شماست ما رو حرف شما حرف نمیزنیم آقای اینجا میتونه یه خونه باشه!
راستی من می تونم فقط اینجا صدات کنم؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
آخرشین بابا.....!!!!سبیل خانمها هر چه باشد به پرپشتی سیبیل شماها که نمی رسه!!!!!!
خیلی خوب بود...آخر خلاقیت!!!!!! (مریم)
ج) اختیار دارید خالق اصلی اونیه که سبیل رو آفریده. اونم دیگه مشکل شماست استروییدی، چیزی بخورین شاید پرپشت بشه. ما هم اگه می دونستیم شما اینقد بدتون میاد، از اول سبیلمونو بند مینداختیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------
پژمان عزیز اذیت کردن یه گروه کار جدیدی نیست شیوه ی اذیت کردن فرق کرده اگه تا چند وقت پیش آدما رو می کشتن یا خونه زندگیشونو ازشون می گرفتن حالا دارن به صورت روحی اذیتشون می کنن اما اونایی که به چیزی اعتقاد دارن با این کارا ناراحت و افسرده نمی شن اونایی که می دونن قراره چیزای بهتری براشون پیش بیاد تحمل می کنن آره گفتم کیش. کیش بعنی دین یعنی من مسلمون نیستم ولی انسان هستم و طبق قوانین باید از همه ی قوانین که برای همه ی انسان ها رعایت می شه استفاده کنم این آزار و اذیت هارو مه ی پیروان ادیان جدید تحمل کردن ما هم مثل بقیه. مثل اینکه این رسم زمونه است که اونایی رو که باهات موافق نیستن اذیت کنی نه فقط من که گروهی از هم وطنامون دارن از آزار های بی موردی که فقط به خاطر تعصبه رنج می برن اما خب باید مقابله کرد من خوشحالم که شما به عنوان یه جوونی که قراره آینده رو بسازه داری فکر میکنی امیدوارم که همه تعصب رو کننار بگذارن (پرنسس)
ج) راستش ما هم تو فکر کشتن و گرفتن خونه و اینا بودیم که خبر رسید دیگه قدیمی شده. اون مدل روح و ارواحم یه مقدار سخت بود چون خودت که میدونی روح قابل مشاهده و لمس نیست باید وارد مباحث ماوراء الطبیعه می شدیم حالا اینهمه خودمونو بکشیم آخرش طرف اعتقاد داشته باشه هیچ چیش نشه. راستی گفتی کیش یاد تنب کوچیک افتادم ولی جدا من تا حالا فکر میکردم کیش اسم یه جزیره ست که تو شطرنج کاربرد داره. حالا این ادیان جدید که میگی کی اومدن که ما نفهمیدیم؟ پیامبرشونو بگو ببینم می شناسم. آخه یکی داشتیم تو محلمون ادعای پیامبری می کرد. بهش گفتیم معجزه کن گفت: گگگگگق... ق! بعد بهش گفتیم کتابت کو؟ گفت: جزوه می دم. بعد گفتیم باید بری تو غار، گفت: این روزا با ایران رادیاتور کی می ره تو غار؟!
آره دیگه! عجب رسمیه رسم زمونه! بحث سیبیل و ریش زنونه! در کل اینکه خیلی ممنون از اینکه امیدواری فکر می کنم و اینکه آینده نگری چیز خوبیه و من هم طبق فرمایشات شما امیدوارم در آینده مردم اینقد به سبیلشون تعصب نداشته باشن تا رنج نبرن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
هپ (پت)
ج) باختی بابا! باید به جای ضرایب 5 بگی هپ. این که 11 بود!
---------------------------------------------------------------------------------------------
نمنه (پت)
ج) آقا تو رو خدا فکر آینده ی این وبلاگ نیستی فکر خودت باش. الآن یکی میاد می بینه تظاهرات راه میندازه، ما هم زندانی سیاسی می شیم. می برن درخت تو نشیمن گاهمون میکنن! اونوقت باید یه وبلاگ بزنی با نام ممد را آزاد کنین.
تازه بعدشم که آزاد شدم باید فرار کنم برم کانادا مانادا! دست رو نقاط حساس اجتماع نذار دیگه!

قسمت تبلیغات: دین اسلام دین صلح و دوستی و پیوند میان انسان ها و نور هدایت... در کل اینکه مسلمون شو کافر!
خدمات پس از فروش هم داره.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط ممد  | 

 

در آينه به سبيل پرپشت و مشكيش كه سالها تنها دوست واقعيش بود نگاهي غمناك انداخت. سالها بود كه همدم همديگر بودند، اما حالا...

- مي‌دوني... تو بهترين رفيق من بودي... تنها كسي كه تو بدترين شرايطم هم باهام بود و تنهام نذاشت... قسم راست من سر تو بود... اصلاً من كي‌ام؟ همه‌ي محل به تار سيبيلم قسم مي‌خوردن... تو رسم معرفتو به جا آوردي... مرامتو عشقست... اما... اما... من ديگه كم آوردم... مي‌دوني...

بغض راه گلويش را گرفته بود، اشك در چشمهايش حلقه زد... اما به سختي ادامه داد...

- شايد اين رسم مرام نباشه... اما... تو كه دركم مي‌كني... نه؟... تو كه مي‌بيني چي داره به سرم مياد... همه مي‌گن... همه مي‌گن ديگه دوره زمونه‌ي تو تموم شده... منو ببخش... اما... مجبورم... فقط منو ببخش...

- ببخشيد، اجازه ميدين ما كارمونو شروع كنيم؟

بغضي كه راه گلويش را گرفته بود به آرامي شكست و قطره اشكي كه در چشمهايش حلقه زده بود سرازير شد...

- مي‌تونيد شروع كنيد.

آخرين نگاه اسف‌بارش را به سبيل پرپشت نازنينش انداخت و جمله‌ي بعدي آرايشگر تا ابد در گوشش پيچيد...

- گلاره، بيا سيبيل اين دختر خانومو بند بنداز...

 

________________________

پ.ن: اين پستم رو تقديم مي كنم به دوست خوب و عزيزم مانا. مانا جان، براي هر دوتون آرزوي خوشبختي مي‌كنم و اميدوارم در تمامي مراحل عمرتون با همديگه باشيد و هيچوقت مجبور به تحمل غم دوري و جدايي نشيد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

... خب حالا که برق نداریم بیا بهت اتل متل و یاد بدم.
وسایل مورد نیاز: حداقل چهار عدد پای سالم (در مواقع ضروری می توان از پای مصنوعی که قابلیت برچیدن داشته باشد نیز استفاده نمود)
نکته: در صورت پوشیدن دامن هر دو پا یک پا محسوب میگردد.
یک دست سالم جهت شمارش پاها
یک شخص سالم با توانایی نطق و دارای فن بیان برای خواندن شعر (در این مواقع بهتر است در صورت امکان از دست همان شخص استفاده شود)
یک سطح مسطح مناسب قرار دادن ماتحت و قسمتی از دیوار جهت تکیه دادن
طریقه ی بازی:
ابتدا پاهای خود را طوری که با کمر زاویه ی 90 درجه تشکیل دهد و به منتهی الیه سمت راست بدن فشار وارد نشود در جوار یکدیگر دراز نموده.
سپس پیاز داغ را اضا... نه! ببخشید!
سپس از فرد ناطق درخواست میشود متن شعر را قرائت نموده و با حرکت دست مطابق با شعر شمارش نماید.
متن شعر به شرح ذیل میباشد:
اتل متل توتوله، آب نداریم تو لوله
برق نداریم تابستون، گازشم واسه زمستون
صادر کردن فلسطون
یه رئیسِ جمهور بستون!
اسمشو بذار احمدی نژاد، دور سرش نور زیاد
آچین و واچین، یارانه ها چی؟ (برچین!)
حالا یاد گرفتی پسرم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط ممد  | 

- بابايي، حالا كه برق نيست چي‌كار كنم؟! هيچ كاري نمي‌تونم بكنم! حوصله‌م سر رفت...

-  خب مي‌توني بازيهاي نشستنكي بكني پسرم

- بازيهاي نشستنكي مثل GTA و Need for speed؟

حالا فهميدم دليل واقعي مسئولين براي اينهمه قطع برق چيه... فرهنگ‌سازي و آموزش بازيهاي سنتي ايراني (مثل اتل متل) به كودكان نسل جديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:28  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

 

سلام...

كنكور تموم شد... امروز هم نتيجه‌ش اومد... حالا مي‌تونم با خيال راحت برگردم سر وبلاگ... برگردم پيش خيلي از دوستايي كه دلم براشون تنگ شده... سلام به همه‌ي وبلاگيا (نام نمي‌برم كه از قلم نيفته)

به قول شاعر:      بــرگشـــتـم اگــر دور بـبــودم              بينا شدم ار كور ببودم

                        در دست يمين نامه‌ي اعمال             جورم اگه نـاجـور ببودم  (پژمان‌الشعرا)

 

تو اين يه سال كنكور خيلي به وضعيتم بعد از ديدن نامه‌ي اعمال (همون نتيجه‌ي كنكور) فكر مي‌كردم... يه وقتايي ياد حرفاي اميد بخش بعضي از اساتيد ميفتادم و بال در مي آوردم! اينقدر هم دعا پشتم بود كه به هركي كه مي‌گفت برات دعا مي‌كنم مي‌گفتم "امسال اگه من هيچي هم نخونم و فقط اين دعاها كار بكنن من 1 تا 10 ميشم!" داشتم تمرين مي‌كردم واسه اينكه جلوي دوربين بدون تته پته بگم: "من پژمان تك‌دهقان هستم، رتبه 2 آزمون سراسري هنر سال 87. من از سال 72 به كلاسهاي كانون فرهنگي آموزش مي‌رفتم!" (البته بماند كه با مشورت با بچه‌ها به اين نتيجه رسيديم كه رتبه‌ي 1 تا 10 مكافات شهرت رو به همراه داره و قرار شده بود من 11 بشم و يكي ديگه از دوستام 12!)

 

اما بعضي وقتا فكر كردنم به يه نتيجه‌ گيري‌هاي ديگه‌اي ختم مي‌شد! خانواده مي‌زدن تو سرم كه چقدر درصد‌هات بده و اينجوري هيچ چيزي نمي‌شي (ترجيحاً هيچ پخي). هرچي مي‌گفتم شركت‌كننده‌هاي كنكور هنر خيلي كمتر از رياضي هستن (تقريباً 60هزار نفر بودن) و خب شانسم بيشتره و درصدهاي منو با رياضي‌ها مقايسه نكنيد و تازه من جزو درسخون‌ها هستم، باز هم حرف اونها همون بود. تو خونه دعواها داشتيم كه بيا و ببين! من هم مي‌گفتم وقتي نتيجه اومد مي‌بينيم. اما خب يه وقتايي خودم هم مي‌ترسيدم. با خودم مي‌گفتم "اگه يهو حرفاشون درست دربياد چي؟ من كه شهرستان برو نيستم. حتي بهترين شهرستان." اينجور مواقع هم باز داشتم تمرين مي‌كردم واسه اين كه جلوي دوربين تته پته نكنم. "من پژمان تك‌دهقان هستم، نفر آخر آزمون سراسري هنر سال 87. من با تمرينهاي بسيار زياد تونستم امسال نفر آخر بشم!" خب اين هم واسه خودش كار سختيه ديگه! بايد همه سوالها رو اشتباه بزني! ديگه خزه‌ي دريايي هم شرم داره از اين‌كه سوال "منطق الطير اثر كيست؟" رو اشتباه جواب بده!

كابوس هم مي‌ديدم! يه بار كابوس ديدم مراقبه داشت منو مي‌جويد!... يه دفعه ديگه ديدم يكي از هم كلاسيهام بعد از خوردن من داشت دندوناشو خلال مي‌كرد! البته بدترين كابوسم اون كتاب گاج عظيم الجثه‌اي بود كه داشت بهم حمله مي‌كرد!(همون كه رو بيلبوردهاست) يه بار هم كابوس ديدم كه بعد از اعلام نتايج كارنامه‌مو تو دست چپم گرفتم و رفتم پيش استاد محترم، نا‌مرد به جاي اينكه بهم آرامش بده با خونسردي مي‌گه "تو كه با اين رتبه تهران قبول نمي‌شي. خراب كردي پژمان، خراب كردي كردي كردي دي دي دي" وقتي بيدار شدم انقدر ناراحت بودم كه مي خواستم كله‌مو بكوبم تو ديوار! اون موقع تازه فهميدم تو تهران قبول شدنم چقدر برام مهمه.

 

اما خدا رو شكر نفر آخر نشدم، هرچند كه نشد نفر يازدهم بشم! اما وضعيتم بد نيست... يعني طوري هست كه از صبح همه دارن بهم زنگ مي‌زنن و تبريك مي‌گن (واقعا موندم خيلي از اينايي كه تبريك مي‌گن چه جوري با اين سرعت خبر دار شدن؟! خب مادره ديگه!!! از موفقيت بچه‌ش خوشحال شده! بماند كه هنوز هم بهم سركوفت ميزنن كه اگه يه ذره بيشتر مي‌خوندي رتبه‌ت مي‌شد ۱!) حالا خيالم راحته. همه چيز رو مجاز شده‌م غير از "ويژه فرهنگيان" (همون تربيت معلم) و "رشته‌هاي خاص". تربيت معلم رو واسه اين غير مجاز شدم كه امسال اصلاً هيچي ورودي نگرفته! رشته‌هاي خاص هم كه مي‌ره تو مايه‌هاي حق مسلم ما و يه سري رشته‌هاي عجيب غريب و كمياب ديگه كه در طول تاريخ فقط يك بار در نواحي اِستوايي ديده شدن. ديگه صد در صد در بدترين وضعيت هم تهران قبولم. اما حالا بايد ببينيم كجاي تهران؟ بايد ببينيم آزمون عمليم رو چي كار مي‌كنم. معمولاً بين بچه‌ها كارهاي عملي من جزو خوبهاست. (تا حالا كه بين هم‌كلاسي‌ها اگر اول نبودم، دوم بودم). ولي رقباي من ديگه فقط اونايي نيستن كه تو هنرستان درخشش سوره تو يه كوچه خلوت تو خيابون شاهين شمالي هم‌كلاسيم بودن، اونايي كه اكثرشون ديپلم رو گرفتن و ترك تحصيل كردن يا رفتن دانشگاه كارداني (كه همون خزه‌ي دريايي نامبرده هم اونجا قبول مي‌شه). پس فكر نمي‌كنم ديگه اينجا اگه اول نباشم دوم بشم... دارم مي‌رم واسه سوم شدن! نه بيشتر! فقط بين دو تا دانشگاه شك دارم و تلاشم واسه اوليشه... دانشگاه تهران، دانشكده‌ي هنرهاي زيبا.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:17  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

رو نوشت: میگن گضنفر وقتی میرفت دسشویی تا ... اهم! اهم! ... بیرون به احترامش بلند میشد وای میستاد.
حالا یه جای دیگه هم یه آقایی از عقب تصادف کرده بود ... اون وقت میگن بار کج به منزل نمیرسه.
شرمنده!
کسایی که نفهمیدن برن به استاد فیزیکشون بگن اون میدونه.
یکی بگه قضیه ی زیباسازی با پرچم چیه!
فکر میکنن هر چی بیشتر پرچمشون تو چشم باشه حکومتشون محکم تر می مونه! 

رفتم سر کوچمون عکس بگیرم یکی از هوا افتاد میگه مجوز داری؟
من: هان؟
- کارت خبرنگاری داری؟
- اهه! همین فرهنگسرا مسابقه گذاشته از شهر و آشغال و جوب و اینا عکس بگیرین ببینیم کدوم قشنگ تره. حالا من که همینجوری اومدم عکس بگیرم دوربینم بی استفاده نمونه چه اشکالی داره؟
- خوب واسه یه چیزی میخوای دیگه. واسه کدوم روزنامه میخوای؟ اطلاعات؟ کیهان؟ زود باش حرف بز!..
.............................................................................................
.............................................................................
..................................
..................................................................................
.................................................
.......................................................
....................................
.................................................ان!
(ببخشید برق رفت. حالا ادامش)
- نهههههه من بیگناهم . آقای گاضی ... اصلا اینجا چی داره که من عکس بگیرم!؟
- نه همینجوری گفتم. حالا ببینم چی گرفتی؟
- ! ایناها... ببین ... اِ نگا نکن اینا خانوادگین!
- حالا چرا عکسات زردن؟
- آخه من واسه مجلات زرد کار میکنم!
- کلاس چندمی؟
- بسه دیگه خوشحال شدم خدافظ! ...



ما که نفهمیدیم آخرش اینجا افتتاح شده یا فتح شده.
واقعا دست شهرداری درد نکنه. بعضیا از این جا رد می شدن نمیدونستن اینجا ایرانه الآن دیگه هر ... دیگه کسی ازم نمیپرسه آقا اینجا کجاست. به جاش خونمونو با سفارت خونه اشتباه میگیرن!
آخه پرچمتو تو سازمان ملل نزدن عقده ای شدی دلیل نمیشه تو خیابونا رو پرچم کاری کنی که!
حالا خودشون فهمیدن ضایعست اومدن عوضش کردن.



منم که اومدم در حال تعویض ازشون عکس بگیرم که سر و کله ی کچل این مرده پیدا شد که سر و کله ی مودار منو گرم کنه. ولی من عکسمو گرفتم.

حداقل دو تا پرچم از فلسطین و لبنان می زدین یه تنوعی بشه به هر حال اونا به گردن ما حق دارن.

دانشگاهم که رفت تا ترم بعد 2 ماه دیگه...



زیرنوشت:
خدا رو شکر پنج دقیقه برقمون اومد تونستم یه پست بذارم.
به هر حال آرزو میکنیم هر چه زودتر اقتصادمون ریشه کن بشه.
راستی واسه بزرگتر دیدن عکسا دیگه خودتون میدونین باید چی کار کنین دیگه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:12  توسط ممد  | 

تولت تولت تولتت مبارک

توالت ایرونی توی توالتا تک

بیا شمعارو شوت کن که چند سال زنده باشی

برو لامپو خاموش کن که یک بیننده باشی

!

صد سال سیاه به این سالها...

یادمه سال قبلم تولدش بود. خیلی عجیبه!

سنگ قبری ننوشتم که بپرس. دیگه پول نداریم سنگ قبر بخریم باشه سال دیگه.

تولد پژمانم با شعر زیر در وبلاگ جشن میگیریم، این شما و این هم ما:


بسی درس خواندی در این سال پیش                در آورده ای موی سیبیل و ریش

ز کنکور گشته ست حالت خراب                     تو هر شب قبولی بدیدی به خواب

به هر لحظه داری یکی امتحان                     شکاندم دراین لحظه یک استکان!*

چنین گفت فردوسی پاکزاد                             که هرکس نخواند شود بی سواد

شدی لاغر از بهر علم و سواد                             سرت هیچ، معدت ولی پر ز باد

تو کنکور دادی و من امتحان                           سخنها از این پس خودت کن بیان

کمی حرف گفتی در اندرمیان                                    ز درس زیادت نداری زمان

ز خویش و پسر گفته ای ماجرا                                 نکردی ادب آخر این بچه را

ز بینی ممد چه ها گفته ای                     خودت چی که رو بینی ات خفته ای!؟

بیفکندی از من دماغی دراز                           گمان برده ای بینی ات هست ناز

دماغت ز من شد بسی گنده تر                         ز عرضش، ولی طول من بیشتر

دماغت شده مثل خرطوم فی                         ل ولی کرده برخورد با پشت بیل*

تو یک بار کردی کچل کلهَ را                                   دگر شد تو را نام خلوت سرا

پس از آن برویید مویی دگر                                       تو را باز هر دم بخوانند، گر

مرا برده ای مدتی در کما                                      دهان همه پاره شد از دعا*

بناهای آباد گردد خراب                                             ز باران و از تابش آفتاب*

بیفکندی از سنگ، قبری چه سخت                      که از آب باران نوشتش برفت

گرفتی ز من عکس واید از جلو                              شده مضحکه بین فامیل تو
چه کارم تو داری ولم کن پسر                        چه خواهی تو از جان مردم دگر؟

ز کار همه کرده ای انتقاد                                       زنی سکته آخر ز نقد زیاد

گذشت این یکی سال اما هنوز                       بُدی زنده چون ومپایر* توی روز

نمیری از این پس که پُرخنده ای

سخنها ز ممد شنیدنده ای


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

  1.  بیت جایگزین: دماغت چو پوز جکی چان بود / که از هر جهت زیر دندان بود
  2.  روایتی که در مصراع دوم به چشم میخورد تنها برای ایجاد فضای دراماتیک میباشد و ساخته ی ذهن شاعر است
  3.  پاره، شکل دفرمه ی پُر است که به سبب ایجاد وزن بدین شکل در آمده
  4. در این بیت شاعر یکی از ابیات فردوسی را ضمانت نموده
  5. موجودی افسانه ای که از خون انسان تغذیه می کند، خون آشام


وزن از فردوسی

تلمیح به اشعار فردوسی

شابک 231-425-52-585-52 ISBN

 
منبع: منظومه ی اندرمیانه سلام!
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:33  توسط ممد  |